پیشنهاد: پایگاه جامع سرمایه اجتماعی راه حلی برای کاهش وقوع جرم و تعداد زندانیان

موضوع جرم و در نتیجه محکومیت و جزای مناسب با جرم موضوع بسیار مهمی است.
از بعد اجرایی برای دستگاه قضا و سازمان زندان ها و سایر سازمان های تابعه مهم تر است
اما از بعد تاثیرات اجتماعی برای همه ما مهم است.
امروز در مجلس بررسی طرح حبس زدایی به منظور کاهش زندانیان مطرح بود. صحبت از هزینه های روزانه ۳۰ تا ۴۰ هزار تومان برای سازمان زندان ها به ازای هر زندانی بود.
صحبت از تاثیرات بسیار ناگوار ناشی از زندانی شدن نان آوران خانواده ها بر فرزندان و خانواده شان بود.
به راستی راه حل چیست؟

در این زمینه راه حلی پیشنهاد میکنم

وقتی کسی مرتکب جرمی میشود مثلا کلاهبرداری میکند بخشی از حکم او ممکن است زندان باشد. بخش دیگر مالی.
در نهایت اگر جرم در حالت خاصی باشد منجر به سوء سابقه برای فرد میشود و این سو سابقه او را از دریافت بسیاری ازامتیازات بعدی محروم میکند.
دیدیم و شنیده ایم که فردی محکوم به زندان شده اما از ترس آبرو به همه گفته که مدتی عازم سفر است!
یعنی افراد حاضرند زندان بروند اما آبرو و اعتبار خود را بویژه در نزد نزدیکان خود از دست ندهند.
معنی آن این است که آبرو برای افراد مهمتر است چرا که آبرو یا همان سرمایه اجتماعی امید بازگشت به زندگی را ایجاد میکند. اما زندان گذراست…
لذا قدرت بازدارندگی زندان آنچنان هم زیاد نیست.
راه حل ما این است که پایگاه جامع سرمایه اجتماعی برای افراد حقیقی و حقوقی ایجاد شود.
پایگاه جامع سرمایه اجتماعی یک بانک اطلاعاتی بسیار دقیق و بلادرنگ است که در آن قوانین و مقرراتی وضع شده و مشخص شده است.
این قوانین فقط از نوع تنبیه نیست. بلکه تشویقی هم دارد.
و قوانین تنبیهی بیشتر تاکید روی محرومیت از تشویق ها را دارد.
به عنوان مثال فرض کنید ما میخواهیم ورزشکاران ملی که الگو هستند را از ارتکاب رفتارهای دون شان یک قهرمان بر حذر بداریم.
در این پایگاه یک قانون تشویقی مانند این قانون خواهیم داشت:
“هر قهرمان ملی در صورتی که بد اخلاقی و رفتار غیر ورزشی از خودش بروز نداده باشد، بعد از دوران ورزشی یکی از اماکن ورزشی به نام او نامگذاری میشود.”
به این ترتیب قهرمان ورزشی میداند که با یک اشتباه این امتیاز را از دست میدهد که ممکن است از ده ها جریمه مالی سخت تر باشد.
یا :
هر کارمند دولت در صورت پاکی و سلامت در زمان فعالیت خود در دستگاه های دولتی، بعد از دوران بازنشستگی لوح افتخار ویژه از رئیس جمهور دریافت میکند یا میتواند از بیمه رایگان برخوردار شود یا هر نوع خدمتی که از بودجه بدست آمده از محل کاهش فساد اداری تامین میشود میتوان برای او اختصاص داد.
صدالبته این محرومیت ها نباید بصورت ۰ و۱ اعمال شود و منطق آن باید منطق فازی باشد. یعنی نحوه محاسبه این ضریب به گونه ای است که با توجه به نوع تخلف و یا جرم و شرایط آن پس از رای دادگاه صالحه ممکن است متفاوت باشد.
جمع بندی بحث اینکه پیشنهاد بنده استفاده از فناروی اطلاعات و امکان نگهداری تاریخچه و سوابق رفتارهای اجتماعی و تجمیع شناخت از افراد، در درون یک بانک اطلاعاتی و اعمال کردن قوانین متکی بر سرمایه های اجتماعی افراد ، میتواند بازدارنگی لازم در ارتکاب جرم را ایجاد کند و نتیجتا هم وقوع جرم را کاهش دهد و هم زندان ها را خالی کند و هم کار دستگاه قضا را ساده کند.
آدم ها به راحتی رشوه نمیدهند و رشوه نمیگیرند. به راحتی سر کسی کلاه نمیگذارند. به راحتی بی اخلاقی نمیکنند.
اگر هم بکنند لزوما به زندان نمیروند یا فقط جریمه مالی نمیشوند بلکه جریمه از نوع کاهش سرمایه اجتماعی در انتظارشان است که به مراتب سخت تر از زندان است.

انسان های کلاهبردار به مرور زمان سرمایه اجتماعی خود را از دست میدهند و منزوی میشوند و افراد سالم بیشتر و بیشتر از امتیازات خوب بودن بهره مند میشوند. شناسایی این افراد و تفکیک آدم سالم از ناسالم خودش بسیار مهم است.
این پایگاه داده کم کم میتواند قدرت بازدارندگی خود را بوسیله پاسخ دادن به استعلامات مراکز جهت اعطای امتیازات دگر هم بروز دهد.
مثلا کسی که کلاهبردار است با استعلام بانک قبل از اعطای وام، قطعا نمیتواند وام با مبالغ بالا بگیرد چون اعتباری برای خودش باقی نگذاشته است.
یا در هنگام ثبت یک معامله در بنگاه معاملاتی با استعلام مشخص میشود که او امتیاز سرمایه اجتماعی کمی دارد ممکن است باعث عدم انعقاد معامله شود و نگذارد قربانی جدیدی در دام کلاهبردار بیافتد.

نقش حاکمیت در انتخاب اصلح

اگر هدف ما برای حضور در انتخابات، پیدا کردن اصلح باشد لازم است که از برنامه های تک تک کاندیداها مطلع شویم. برنامه هایی که مناسب قوه مجریه کشور باشد.
سخن خوب گفتن و خوب سخن گفتن، سابقه خوب داشتن، دیندار بودن، مردم دوست بودن و صفاتی از این دست برای احراز پست ریاست جمهوری یک کشور جزو ملزومات است اما ملاک اصلی انتخاب ما باید برنامه ها و توانمندی اجرای برنامه باشد.
حال یک سوال مطرح میشود.
اگر حکومت ما بنا داشته باشد که مردم را بگونه ای وارد عرصه انتخابات کند که بتوانند حضوری عالمانه و اثربخش داشته باشند آیا چاره ای جز ایجاد زیرساخت های لازم برای برنامه مند شدن کاندیداها دارد؟
وقتی میبینیم که برخی یک شبه تصمیم به کاندیدا شدن میگیرند آیا میتوان باور کرد که آنها برنامه دارند؟
وقتی در پاسخ به سوال خبرنگاری که میگوید برای ریشه کن کردن بیکاری و فقر چه برنامه ای دارید در پاسخ میگویند : “بله ما برای ریشه کن کردن فقر و بیکاری برنامه داریم! ” و هیچ برنامه قابل ارائه ای جز سخن های زیبا ندارند آیا میتوان انتظار داشت که مردم انتخاب درست انجام بدهند؟
اما حکومت در بهبود تصمیم گیری مردم و بهبود کیفیت قوه مجریه چه نقشی میتواند ایفا کند؟
به اعتقاد من تنها راه چاره ایجاد بسترهای لازم برای فعالیت احزاب بصورت هدفمند و با برنامه است.
احزابی که واقعا برنامه داشته باشند نه احزاب اسمی و فصلی!
باید گروه ها و احزاب تخصصی از دل مردم بوجود آمده و برای حل مشکلات کشور برنامه های عملیاتی ارائه کنند.
با این روش حتی اگر شخصی که در نهایت به عنوان کاندیدای حزب به مردم معرفی میشود تا یک روز قبل از انتخابات هم مشخص نباشد بازهم مشکلی پیش نخواهد آمد. تعداد کاندیداها هم به این صورت زیاد نخواهد شد چرا که هر حزب یک نماینده معرفی میکند.
و مهمتر از همه اینکه مردمسالاری به معرض نمایش درمی آید. یعنی احزابی که از دل مردم جوشیده اند و منعکس کننده واقعی افکار مردم هستند روی کار خواهند آمد نه مدیرانی که سالها در امتحانات مختلف نظام نمره مردودی گرفته اند و یک شبه و براساس تصمیمات سیاسی ملکف به اعلام کاندیداتوری میشوند و بی برنامگی از سرتاپای سخنان آنها نمایان است و مردم ما هم مجبورند از بین چند کاندیدای بی برنامه یکی را برگزینند.
اگر روزی دیدیم که حاکیمت در حال اصلاح زیرساخت های تحزب و سازمان های مردم نهاد است خوشحال باشیم و امیدوار به اینکه بالاخره کشور ما هم میتواند رئیس جمهور لایق و با پشتوانه فکری و عملیاتی غنی باشد.
اما تا آن روز، دل بستن به حسن و محسن و ابراهیم و باقر و … دل بستن به سراب است.
البته کتمان نمیکنم که دل بستن به سراب پیشرفت و بهبود هم بعضی اوقات از ناامیدی مطلق بهتر است!

شهری هوشمند یا شهری برای انسان های هوشمند؟

هوشمندی به معنای توانایی بکارگیری علم و دانش و تجزیه و تحلیل و استنباط برای رسیدن به حداکثر قابلیت انطباق با شرایط متغیر و محیط پویاست.
انطباق نه به معنای هضم شدن در شرایط! بلکه به معنی انطباق با حداکثر حراست از ویژگی های اصلی و اصول خود.
مثلا کسی که در زندگی هدف اصلیش درس خواندن است و از این کار لذت میبرد ولی در شرایط محیطی جنگ قرار میگیرد هوشمندانه ترین انتخاب او چیست؟
۱- ترک تحصیل و رفتن به جنگ(انطباق سریع و حداکثری با شرایط بوجود آمده)
۲- یا بی اعتنایی به جنگ و رفتن به محل یا وضعیتی که درگیر جنگ نشود و بتواند به هدف خود برسد؟ (تطابق با شرایط به شرط حفظ اصول خود)
در چنین شرایطی انتخاب های دیگری هم وجود دارد که یکی از آنها ممکن است بی اعتنایی به شرایط و ماندن در صحنه جنگ باشد بدون جنگیدن و تلاش برای زنده ماندن!
شاید این انتخاب نیز برای کسی بسیار هوشمندانه تلقی شود و برای کس دیگری کاملا نشانه کودن بودن باشد.
نتیجه بحث اینکه هوشمندی تعریف مشخصی دارد اما تعیین کردن ملاک برای تشخیص هوشمندی یک شخص کاری غیر ممکن است مگر اینکه با تمام اهداف و برنامه های شخص آشنایی داشته باشیم تا بتوانیم میزان هوشمندی او را محاسبه کنیم.

حالا با این مقدمه در مورد شهر هوشمند چه چیزی میتوان گفت؟
شهر هوشمند شهری است که قابلیت انطباق با شرایط متغیر یک شهر را دارد؟
یا شهریست که انسان های هوشمند دارد؟
یا شهری است که انسان ها را مجبور به پیروی از فناوری هایی میکند که هوشمندانه طراحی شده اند؟

یا؟ …

این موضوع برای من جالب هست و دوست دارم در فرصتی مناسب بیشتر راجع بهش تحقیق کنم.

اگر نظری دارید بفرمایید.

درس هایی از نظام طبیعت برای معماری نظام های اجتماعی

سال دوم دانشگاه در مقطع کارشناسی بودم که سعی کردم روی کاغذ نحوه مدیریت بدن انسان هنگام مواجه به مخاطرات را تحلیل کنم و از نتایج این تحلیل در زمانهایی که به مشکلات موجود در کشور فکر میکنم استفاده کنم. مثلا خاطرم هست که مدل پاسخگویی و بسیح منابع در زمانی که نقطه ای از بدن انسان مانند نوک انگشت دچار مخاطره ای میشود را تحلیل کنم. یادم هست که موارد زیر را یادداشت کرده بودم:

۱- وقتی آسیبی به انگشت میرسد، هشدارهای آسیب توسط حواس مثل حس لامسه از طریق سیستم عصبی اسان به مغز مخابره میشود.

۲- مغز با توجه به اولویت هایی که در آن لحظه وجود دارد میزان توجه مناسب را به این مخاطره هدایت میکند.(مثلا اگر در شرایط عادی باشیم ممکن است کل توجه را هداست کند ولی اگر در حال غرق شدن و دست و پا زدن در استخر باشیم ممکن است توجه زیادی به این مخاطره معطوف نکند)

۳- منابع دفاعی و ترمیمی بدن انسان مانند سیستم انعقاد خون یا سیستم مقابله با عفونت از همان لحظه فعال میشود و ترمیم را شروع میکند.

و …

خاطرم هست که دوست داشتم این کشفم را اجرایی کنم. مثلا رئیس جمهور کشور شوم و این مدل را در سیستم دولت عملی کنم.

سال ها گذشت تا اینکه فهمیدم این نوع تفکر و برداشت از طبیعت در میان بسیاری از جامعه شناسان رایج بوده و بسیاری از دانشکندان از طبیعت الهام گرفته اند.

اما هنوز چند نکته وجود دارد که کمتر مورد توجه هستند و به اعتقاد من میتوانند خیلی کاربردی باشند.

۱- موضوع زوجیت: این موضوع در طبیعیت وجود دارد و حتما فلسفه مهمی در آن نهفته است. همیشه احساس میکنم کلید بسیاری از معماهای بشریت در موضوع زوحیت نهفته است. اما زوحیت در عرصه اجتماعی. مثلا موضوع زوجیت سازمانی موضوعی است که من شدیدا به دنبال مطرح کردن آن به عنوان یک نظریه مدیریتی مهم و قابل توجه در زمینه مدیریت سازمان ها هستم.

۲- موضوع فناپذیری: این موضوع اشاره به پایان پذیر بودن اکثر مخلوقات در طبیعت دارد. البته این پایان پذیری ممکن است جوهری نباشد. مانند تجدید حیات در گیاهان یا گردش ماه ها و فصل ها یا گردش زمین به دور خورشید که شب و روز را پدید میآورد. یا مرگ و حیات انسان ها و سایر موجودات.

خداوند مخلوقات خود را ضد ضربه و فناناپذیر نیافریده است در حالی که بر این کار قادر بوده! درسی که از آن میگیریم میتواند این باشد که در طراحی سیستم ها و پدیده ها باید به فکر فنای آنها باشیم. در واقع طراحی مرحله فنا هم بخشی از چرخه حیات سیستم محسوب میشود. مثلا وقتی میخواهیم یک شهرک مسکونی را طراحی کنیم باید نحوه و شرایط فنای آن را هم مشخص کنیم. اگر اینکار انجام شود شاید دیگر شاهد ساخت بناهای بتونی که غیر قابل تجزیه یا بسیار سخت هستند نباشیم. واقعا چه اصراری وجود دارد که ما همه چیز را با بهترین کیفیت ممکن بسازیم؟ چرا کیفیت را بجای ماندگاری در تاثیر گذاری و فنای بموقع نمیبنیم؟! مثلا در طراحی یک سیستم رایانه ای مدرن مثل گوشی های همراه آنها را بگونه ای طراحی کنیم که بوقت ظهور نسل جدید از تکنولوژی خیلی راحت فنا شوند و از بین بروند و به محیط بازگردند. دوست دار طبیعت باشند. ترکیبات سخت و فناناپذیر نداشته باشند.

موارد دیگری هم میتوان ذکر کرد که در مجال های بعدی خواهم نوشت.

تفاوت مفهوم واژه های Goal و Objective چیست؟

اولین بار استاد دکتر علیشیری طالقانی در کلاس درس فلسفه های سازمان و مدیریت به تفاوت معنایی دو واژه Objective و goal اشاره کرد.
پیش از آن هر دو کلمه برای من یک معنا را تداعی میکرد و آن مفهوم “هدف” بود.

شباهت این دو واژه در این است که هر دو شامل یک حرکت  رو به جلو هستند. اما راه های آنها بکلی متفاوت است.

ایشان واژه goal را به معنی “هدف” و واژه Objective را به معنی “خواسته” بیان فرمودند.

مهمترین فرق هدف و خواسته در زمان دستیابی به آنهاست. “اهداف” معمولا بلند مدت هستند ولی “خواسته ها” میتوانند بسیار کوتاه مدت و براحتی قابل اندازه گیری باشند.

میتوانیم “اهداف” را مثل یک تصویر بزرگ از آینده بدانیم و “خواسته ها” را اقدام یا مجموعه اقدام هایی برای حمله در مسیر تحقق آن هدف بزرگ بدانیم.

اگر “اهداف” تصویر بزرگ باشند، پس در مورد “خواسته ها” باید گفت همه حرف ها در مورد تاکتیک است.

“تاکتیک” برنامه های عملیاتی برای رسیدن از جایی که شما در آن هستید  به جایی که شما می خواهید به آنجا برسید است. “هدف” جهت و مقصد را مشخص میکند، اما مسیر جاده با انجام یک سری از “خواسته ها” مشخص میشود.

این توضیح هم جالبه از اینجا برداشتم:

کسب و کارها از Objectives برای اندازه‌گیری موفقیت و پیشرفت خود در مسیر اهداف بلندمدت (Goals) استفاده می‌کنند. بدون آنها، اهداف بلندمدت Goals قابل دستیابی نیستند. Objectives می‌تواند برای صاحبان کسب و کار و کارکنان انگیزشی باشد، چرا که تحقق اهداف حس موفقیت ایجاد می‌کند. به اعتقاد اندرو اسمیت (Andrew Smith) که خود نویسنده طرح کسب و کار است، هنگامی که Objectives به راحتی قابل نوشتن باشند، نشانگر آن است که استراتژی کلی کسب و کار شما در مسیر درست قرار دارد.

این توضیح هم جالبه و از اینجا برداشتم:

goal رو هدف کلان ترجمه میکنند و objective معمولا هدف خرد ترجمه میشه. البته مترجم ها به جای هدف خرد واژه های دیگری هم به کار می برند. شما هم ترجیحا در زیرنویس متن تفاوت این دو رو شرح بدید: هدف خرد باید از ویژگی های خاص، قابل‌اندازه‌گیری، قابل انجام، مرتبط و زمان‌دار بودن که همون SMART است تبعیت کنه. اما هدف کلان عموما مبهم تر است  و توصیفی از شرایط مطلوب سازمان است.

رویکرد انتخابی در موضوع “انتظار فرج”

همیشه وقتی حرف از انتظار فرج میشه من سکوت میکنم.
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم. بیشتر به این دلیل که این موضوع رو خیلی موضوع زبانی و حرفی نمیدونم. حتی موضوعی نمیدونم که حرف زدن ازش، بخواد جنبه تبلیغاتی پیدا کنه و چهار نفر رو به سمت انتظار فرج سوق بده.
حتی شاید حرف زدن در موردش موضوع رو لوث هم بکنه. مخصوصا برای کسانی که زیاد اهل تفکر نیستن.
دلیل این موضوع اینه که :

این حرفی که میخوام بزنم واقعا استنبط خودم هست و فرصت نکردم دلیلی برای اثباتش توی روایت و حدیث و قرآن پیدا کنم ولی حس میکنم عقلا استدلال درستیه. بحث من اینه که انتظار ما انتظار حذفیه نه انتظار انتخابی.
در مورد رویکرد حذفی و انتخابی باید یه کم توضیح بدهم.
رویکرد حذفی یعنی ما هدفمون از انجام کارهامون حذف یک شخص یا یک موضوع یا یک کشور یا یک جناح یا هر چیز دیگه هست.
رویکرد انتخابی یعنی ما هدفمون از انجام کارهامون انتخاب یک شخص یا یک موضوع یا یک کشور یا یک جناح یا هر چیز دیگه هست.
فرقشون اینه که در رویکرد انتخابی برنامه و تفکر برای آینده وجود داره ولی در رویکرد حذفی بیشتر نگاهمون به گذشته و ترس از عدم تکرار گذشته هست.
این درسته که تاریخ و گذشته خیلی مهم هستن وباید در موردشون اندیشه کرد و ازشون چراغی درست کرد برای آینده. اما به این معنا نیست که برنامه برای آینده نباید داشته باشیم.
یک مثال از رویکرد حذفی و انتخابی بزنم:

مثلا شرکت کردنمون در انتخابات ریاست جمهوری یا حتی مجلس در چند سال اخیر که اثبات شده هدفمون روی کار آوردن یک آدم یا جریان نیست.
بیشتر هدفمون حذف یک آدم یا جریان دیگست. مثال بزنم؟
سال ۱۳۸۳ مردم رفتن و در انتخابات پرشور شرکت کردن برای حذف هاشمی و تفکراتش. کسی احمدی نژاد رو خیلی نمیشناخت.
سال ۱۳۹۲ مردم رفتنو در انتخابات پرشور شرکت کردن برای حذف احمدی نژاد و تفکراتش! توده مردم از آقای روحانی خیلی شناخت نداشتن.
ولی تصور کنید روزی که مردم بر اساس یک شناخت و استراتژی و بر اساس شاخص هایی مشخص و ارزشی اقدام به انتخاب یک فرد یا حزب کنند. این رویکرد میشه رویکرد انتخابی. اصولا رویکرد انتخابی بدون برنامه و تفکر و استراتژِ نمیتونه بوجود بیاد.
تفکرات حذفی منجر به یکسری اختلافات و مقاوت ها که مانع تحقق وحدت هست میشه.
بعید میدونم بشه در مورد حکومت جهانی منجی در آخر الزمان بدون وحدت صحبت کرد.
برای پیدایش اون زمینه وحدت لازمه که مردم رویکرد انتخابی داشته باشند نه رویکرد حذفی.
در مورد انتظار فرج حس من اینه که مومنین در حال حاضر در مواقعی خیلی خیلی آه از نهادشون در میاد و بدنبال امام زمان میگردند که شاهد فجایع آمریکا و اسرائیل و جنگ و … هستن.
تو وجودشون دارن میگن ما ایرانیم و اونا آمریکا … ما خوبیم اونا بد… امام تشریف بیارن ما رو از شر اشرار خلاص کنن! یعنی همون نگاه حذفی. انگار اگر آمریکا از بین بره میرسیم به انسانیت!!! بله نبودن آمریکا خیلی اتفاق خوبیه ولی برای ظهور منجی دلیل کافی نیست … حال اینکه اگر آمریکا دو روز نباشه ما خودمون میافتیم به جون هم و همدیگه رو لت و پار میکنیم!!
ما باید برسیم به روزی که مردم با رویکرد انتخابی منتظر منجی باشن. منظورم از مردم فقط ایرانیا هم نیست چراکه دین اساسا مرز جغرافیایی نمیشناسه.
حالا اینکه چجوری رویکرد انتخابی بوجود بیاد در توده مردم و جامعه باید بررسی کرد.
لازم نیست کسی با حرف زدن “منتظر “باشه. قاعدتا خودبخود کسی که منتظر انتخابی هست طبق برنامه مشخص در جهت درست حرکت و رفتار میکنه.
در مجال بعدی در مورد شکل گیری رویکرد انتخابی در موضوع انتظار فرج نظراتم رو میگم.
نقد فراموش نشه!

امام صادق علیه السّلام فرمودند:
احب إخوانی الی من اهدی عیوبی الی؛

دوست داشتنی ترین برادرم کسی است که عیبهایم را به من هدیه کند.
بحارالانوار، ج۷۴، ص ۲۸۲٫

در عصر رسانه، آیا کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد؟

اگر رسالت رسانه را آگاهی بخشی بدانیم، خود رسانه ها امروز چقدر از نتایج کارهایشان آگاهند؟
در عصر رسانه تک تک افراد جامعه میتوانند یک رسانه باشند.
به طور ملموس هر کسی که یک گروه تلگرامی، یک کانال، یک سایت، یک صفحه در اینستاگرام یا فیس بوک، یک اکانت در توییتر یا هر شبکه اجتماعی دیگر دارد در واقع مالک یک رسانه است.
هر رسانه مخاطبانی دارد. در شبکه های اجتماعی بدلیل شناخت نسبی که بواسطه جنس آنها بین مخاطب و مالک رسانه وجود دارد، سطح اعتماد خیلی بالاست و به طور ناخودآگاه و مستتر نفود کلام و بازنشر پیام ها بیش از حد معمول است.
در این رسانه ها شاید ماموریت فقط آگاهی بخشی نباشد. ایجاد حس مشترک، انتقال احساسات و عواطف و… هم ممکن است جزو اهداف باشد اما ظرف زمان برای مخاطب ها محدود است.
هر کس نهایتا ۲۴ ساعت در طول روز فرصت دارد. ۸ ساعت مشغول استراحت است، ۲ ساعت مشغول صرف غذاست، ۸ ساعت مشغول کار است. میماند ۶ ساعت. ۶ ساعت مفید در اختیار رسانه هاست. از تلوزیون و سینما و تئاتر و روزنامه بگیر تا امروز انواع شبکه های اجتماعی. جالب اینکه روزانه درصد مخاطبان شبکه های اجتماعی هم بلحاظ کمی و هم کیفی افزایش میابد.
یعنی شاید افراد بیش از ۹۰ درصد زمان خود را در شبکه های اجتماعی بگذرانند.
با در نظر گرفتن این پیش فرض ها، سوال اینست:
آیا رسانه مشغول آگاهی بخشی است؟
آیا رسانه خودش به راهی که میرود آگاه است؟ آیا از نتایج خود و تاثیر خود بر جامعه آگاه است؟ یا کوزه گر دارد از کوزه شکسته آب میخورد؟
چند موضوع به ذهنم میرسد که نشان میدهد رسانه دارد از کوزه شکسته آب میخورد!
حتما میدانید چرا اصطلاح کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد را انتخاب کردم. چون کوزه گر کوزه های سالم خود را برای کسب ومنافع مادی بیشتر میفروشد و برای خودش چیزی باقی نمیگذارد. یعنی منافع و مطامع اقتصادی منجر به این میشود که خودش را فراموش کند.
اصحاب رسانه امروز هم همینطور هستند.
رسانه های معطوف به شبکه های اجتماعی به دو دسته تقسیم میشوند.
۱- تولید کنندگان محتوا
۲- بازنشر دهندگان محتوا
دسته دوم در عین اینکه بسیار مهم هستند از نظر من چندان عامل بیماری زا نیستند. آنها در واقع سلول های بیمار شده هستند که باید برای آنها فکری کرد و منجر به نابودی میشوند اما خود منشا بیماری نیستند. در واقع ناقل بیماری اند.
دسته اول که رسانه های اجتماعی تولید کننده محتوا هستند امروزه بخاطر اهداف اقتصادی اهداف رسانه را کنار گذاشته اند و در واقع ناآگاهانه در حال تولید محتوا با اهداف تجاری هستند. آگاهی بخشی های آنها معمولا در حد اطلاع رسانی است. مثلا مشاهده کلیپ رقص فلان بازیگر چه آگاهی به مخاطب میافزاید؟ که متاسفانه این محتوا بسیار سریع و خوب بازنشر میشود.
اگر این کلیپ ۲ دقیقه باشد و توسط ۱ میلیون نفر مشاهده و بازنشر شود یعنی ۲میلیون دقیقه (معادل ۳ سال و ۱۰ ماه) از وقت این مردم صرف این کلیپ میشود. اگر این کلیپ ۲ مگابایت فضا اشعال کند ۲ میلیون مگا بایت (معادل ۱۹۵۳ گیگابایت) اینترنت مصرف میشود. یعنی این کلیپ یا با ادعا و یا بدون ادعا از طریق رسانه مدرن شبکه اجتماعی جای رسانه های مفید و آگاهی بخش را میگیرد ولی هیچ آگاهی به مخاطب نمیدهد و تنها هزینه های سرانه مردم را بالا میبرد و پول به جیب این زنجیره بی ارزش میریزد.
اما چه منافع اقتصادی برای این تولید کنندگان محتوا وجود دارد؟
۱- بالا بردن تعداد اعضای کانالشان برای آنها به صورت تابع نمایی رشد درآمدی ایجاد خواهد کرد. مثلا کانالی که ۱۰۰ هزار عضو دارد برای هر تبلیغی که در کانال خود قرار میدهد حدود ۱۰۰ هزار تومان دریافت میکند. برخی از این کانال ها درآمد ماهیانه ۳۰ میلیون تومانی را تجربه میکنند.
۲- شرکت های تامین کننده اینترنت و اپراتورها بواسطه استفاده کاربران از اینترنت درآمدهای هنگفتی بدست می آورند.
۳- شرکت هایی که در این کانال ها تبلیغ کالا یا خدمات خود را میکنند با توجه به نوع این رسانه ها که معطوف به شبکه های اجتماعی هستند و اعتماد بیشتری در آنها وجود دارد به درآمدهای بیشتری میرسند.

در نتیجه اگر کالای رسانه را آگاهی بدانیم، رسانه ها خودشان کمترین سهم را از آگاهی دارند و به دلیل منافع زیاد، ترجیح میدهند ناآگاه بمانند.
مردم که دیگر تنها مخاطب نیستند، بلکه خودشان هم جزیی از این سیستم رسانه ای هستند معمولا بیمار شده اند. بازنشر این محتواهای کاذب توسط آنها تنها صاحبان این محتواها را خوشحال میکند و آسیب های فراوانی را به جوامع بشری وارد میکنند.
بهتر است هریک از ما به عنوان یک رسانه آگاه باشیم…

ساختارهای اجتماعی و انسان سازی

سلام
اکثر جامعه شناسان در تحلیل مشکلات جوامع ، شروع به تفکیک موضوع به دو بخش رفتار و ساختار میکنند.
رفتار ها در واقع بیانگر فهم و شعور فردی و ارتباطات است و ساختار بیانگر سلسله قوانین و قراردادهاست. ساختارها جوامع را به سمتی هدایت میکنند که افراد وارد قراردادهایی میشوند و بر اساس قرادادها با یکدیگر برخورد میکنند. مثل رابطه مدیر و کارمند در یک سازمان، یا رابطه شهروندان با قوانین و مقررات یک کشور.
برخی از جامعه شناسان معتقدند با اصلاح ساختارها میتوان جوامع را اصلاح کرد و رفتار مردم را آنگونه که بهتر است شکل داد.
برخی دیگر بر اولویت رفتارها تاکید دارند و معتقدند اگر انسان ها با تکیه بر فهم خود رفتارهای آگاهانه و هوشمند داشته باشند مشکلات جوامع راحت تر حل خواهد شد.
برخی دیگر هم معتقدند هر دو بعد مهم است و باید باشد.
مثال خوب واقعی برای درک موضوع :
تصور کنید در یک کشور برای اعطای وام مسکن مقرراتی وضع میشود. مدیران بانک بر اساس مقررات (بعد ساختاری) موظفند با بررسی شرایط متقاضیان به آنها وام بدهند. اما اگر رفتار فردی مسئولان بانک مشکل داشته باشد آنها میتواند این ساختار را به هزار روش دور بزند و به افراد وام ندهد یا به افرادی که مد نظر خودشان است وام بدهند.
از طرف دیگر ممکن است خود ساختار یعنی قوانین و مقررات وضع شده هم فساد آفرین و مشکل زا باشد.

مثلا اینکه مسئولیت نهایی تایید وام تنها با یک شخص باشد یعنی تصمیم گیری متمرکز باشد. در این صورت خود بخود بعد از مدتی آن شخص با انبوهی از تقاضاهای رشوه مواجه میشود و به احتمال زیاد بعد از مدتی عادت میکند تنها به کسانی وام دهد که درصدی از وامشان را به او میدهند! (این موارد را حتما دیده یا شنیده اید)
به این صورت فساد ایجاد میشود. در این مثال خیلی مهم است که بتوانیم سیستم را تحلیل کنیم و منشا اصلی فساد را شناسایی کنیم. اگر مشکل ساختاری باشد با عوض کردن مدیر یا مسئول مربوطه بازهم موضوع عوض نمیشود و شاید اگر پاکترین آدم هم در آن موقعیت قرار گیرد بعد از مدتی رشوه خوار شود.
عکس این قضیه هم ممکن است اتفاق بیافتد. یعنی ساختار بهترین شکل ممکن را داشته باشد ولی باز هم افراد کارشکنی کنند. در این صورت مشکل از ساختار نبوده و با عوض کردن یا دقت بیشتر در نظارت و کنترل مدیر یا مسئول مربوطه مشکل حل میشود.
این یک نمونه از تحلیل بر اساس ساختار و رفتار بود برای اینکه موضوع بهتر لمس شود.

جامعه شناسانی چون مارکس که پایه گذار مکتب مارکسیسم است تاکید زیادی بر ساختار داشتند و معتقد بودند با اصلاح ساختار رفتارها نیز اصلاح میشود. لذا جامعه را کارخانه آدم سازی میدانستند و میگفتند اگر انسانی وارد این جامه شود ناچار خوب خواهد شد!
این تفکر در عمل شکست خورد.
عده ای هم تاکید بر رفتار و خودسازی دارند و معتقدند اگر انسان ها متدین، یا معتقد یا حداقل انسان باشند مشکلات حل خواهد شد و ساختارها هم اصلاح خواهند شد.

اما من بعد از مطالعاتی که در این زمینه داشتم به این جمع بندی رسیدم:
انسان ها تنها از طریق تفکر و اراده ی قلبی و به شکلی کاملا فردی میتوانند اصلاح شوند و انسان شوند و به هیچ عنوان ساختارها نمیتوانند ذات انسان ها را متاثر کنند. اما !!!
اما ساختارها میتوانند نگهدارنده های خوبی باشند. یعنی یک انسان خودساخته و خود آگاه ممکن است در یک ساختار بد خراب شود! و در یک ساختار خوب همیشه سالم بماند…
ضمن اینکه انسان خوب میتواند ساختار خوب هم بسازد.
در نهایت نظرم این است که انسان ها باید تغییر را با آگاهی کامل از خودشان شروع کنند و منتظر تغییر دیگری یا ساختارهای غلط نباشند. هر کس خودش باید انسان شود. با قلب و روح و آگاهی و ایمان.
بدیهی است نتیجه این نظر منجر به نقد بسیاری از ساختارها و نظرات فعلی در جامعه خواهد بود. که در مجال های بعدی به حد توان به آنها میپردازم.

تحلیلی بر مجلس شورای اسلامی

در عصر دانایی تحلیل یک موضوع به شدت اجتماعی نه به سادگی نوشتن چند سطر مقاله است که به سختی نگارش تمام پیچیدگی های شکل گرفته در تمام اذهان انسان هااست. آری ذهن انسان ها موضوع تحلیل های اجتماعی است. تحلیل هایی که دانسته یا ندانسته از فضای واقعیت برداشت نادرست دارند محکوم به شکست اند.

اما واقعیت کجاست؟ واقعیت آنچه میبینم است؟ یا آنچه که می اندیشیم؟ واقعیت چیزی است خارج از ذهن انسان و احتمالا ملموس و قابل رویت؟ یا مجموعه است از افکار و تصاویر که در ذهن ها شکل گرفته است؟

پاسخ به این سوال مدت زیادی است که در میان جامعه شناسان و به تبع آن در میان تمام دانشمندان در حوزه های مختلف مباحثاتی را ایجاد و مناقشاتی را دامن زده است.

نگارنده معتقد است نه فقط این است و نه فقط آن.

واقعیت حاصل اثرگذاری هر آن چیزی است که رخ میدهد یا نمیدهد بر دو بعد ماده وذهن. اثر آن در بعد مادی همان چیزی است که برخی آن را واقعیت تلقی میکنند و قابل لمس و رویت می دانند و اثر آن بر ماورای طبیعت آن چیز دیگر است که برخی باز هم آن را واقعیت میدانند. واقعیت مادی و واقعیت ذهنی شاید دو بخش از واقعیت باشند که مکمل یکدیگرند.

این نگاه شاید چارچوب جامع تری برای روانسازی تحلیل ها ارائه کند که در آن به هر دو بعد واقعیت توجه می شود.

پس آنچه تحلیل میکنیم از منظر واقعیت مادی و واقعیت ذهنی است.

تفکیک امور به دو بعد مادی و ذهنی نیز خود خالی از اشکال نیست چه اینکه بدنبال هر تجزیه ای پدیده ای از دست می رود که با هیچ ترکیبی شاید نتوان آن را بازسازی کرد.

خداوند نیز در قرآن کریم انسان را همواره یکسان خطاب میکند در حالی که ما برای سهولت در ادراک دستورات خداوند معمولا مخاطب برخی آیات را انسان خاکی و مخاطب برخی دستورات را روح انسان میدانیم. مثلا وقتی خداوند دستور به رعایت بهداشت یا آراستگی میدهد آن را دستوری برای انسان خاکی تلقی میکنیم و وقتی دستور به نیت خیر میدهد آن را به روح انسان ارجاع میدهیم. شاید این نگرش برای ما انسان ها با ظرفیت محدودمان که توانایی درک خداوند با تمام ابعاد را نداشته باشیم چارچوب مناسبی باشد اما باید نگران باشیم که نکند در تفکیک انسان به دو بخش جسمانی و روحانی در تحلیل هایمان بخشی از وجود انسان را تخریب کرده و نادیده گرفته باشیم؟

این بحث نیز بسیار مهم است ولی ورود به آن مستلزم زمان زیادی است بنابراین از آن عبور کرده و بازمی گردیم به چارچوب نه خالی از ایراد خودمان.

موضوع ما انتخابات مجلس شورای اسلامی است.

نگرش ما به مجلس شورای اسلامی باید چگونه باشد؟

مگر نه این است که نظام جمهوری اسلامی بر اساس اصل تفکیک قوا به سه قوه تفکیک شده است؟ پس چرا برخی مسئولیت های نمایندگان مجلس را با مجریان دولت مخلوط میبینند؟ پرا اجرا نشدن عدالت را از مایندگان خود جویا میشوند حال اینکه وظیفه قوه قضائیه است؟

پاسخ به این سوالات مستلزم بررسی دقیق تر موضوع تفکیک و ظایف و همکاری است.

صحبت از جز و کل است. صحبت از همکاری و تعاون اجزاست. صحبت از همدلی و همزبانی است. صحبت از واقعیت های جامعه امروز است. هر جا که بحث از مجلس شورای اسلامی است.

براستی مجلس شورای اسلامی کجاست؟

نماینده مردم در مجلس شورای اسلامی کیست؟

مجلس شورای اسلامی چه کسانی را باید در خود ببیند؟ چه کسانی با چه نگاهی؟ چه کسانی با چه پیشینه ای؟ چه کسانی با چه تخصصی؟ چه کسانی با چه روش هایی؟ په کسانی با چه شعارهایی؟ چه کسانی با چه اعمالی؟ چه کسانی با چه اطرافیانی؟ چه کسانی با چه حمایتگرانی؟ براستی چه کسی باید وارد مجلس شود تا بتوانیم بگوییم آن شخص واقعیت های جامعه خود را میشناسید و می تواند جزیی از یک کل که همان نظام مقدس جمهوری اسلامی است باشد؟

تاثیر مجلس بر فرهنگ جامعه

مجلس محل قانونگذاری است و قانون مجموعه ای از تصمیمات است که افراد جامعه ملزم به اجرا و تبعیت از آن هستند.

قانونگذار نمایندگان مجلس اند و اجرا کنندگان قانون مردم کشور.

چرا قانونی جدید مصوب میشود؟ چون در مدیریت مشور همیشه میان و ضع موجود و وضع مطلوب شکافی است و برای پر کردن شکاف باید از وضع موجود به سمت وضع مطلوب حرکت کرد. این حرکت جمعی تعبیر دیگری دارد که به آن تغییر میگویند.

پس قانون ابزار ایجاد تغییر است. تغییر در رفتارهای فعلی به سمت رفتارهای مطلوب.

مهمترین عامل در فرآیند تغییر چیست؟

فرهنگ!

فرهنگ مهمترین عامل در مدیریت تغییر است.

فرهنگ چه تاثیرات مثبت یا منفی بر اجرا و مدیریت تغییرات میگذارد؟

کارشناسان معتقدند در صورتی که مردم تمایل به تغییر و شیوه انجام کارها نداشته باشند نه تنها تغییرات به رستی در جامعه اجرا نمیشود بلکه باعث میشود ضمن مقاومت بیشتر جامعه در برابر تغییرات روش های کهنه و قدیمی در جامعه باقی بماند و نه مزایای روش های قدیمی و نه مزایای روش های جدید هیچیک عاید جامعه نشود.

اما چگونه میتوان این موانع را از سر راه برداشت؟ کارشناسان  وصاحبنظران سه راه را برای ایجاد تمایل به تغییر در مردم پیشنهاد میکنند.

  1. مدیریت باز یا مشارکتی
  2. حق ابراز آزادانه نظرات
  3. تمایل به بحث و بررسی نقاط ضعف و قدرت موجود.

در ضمن باید سبک تغییر به گونه ای باشد که مردم جهت اعمال تغییرات حمایت و مساعدت شوند.کرنل معتقد است “مردم باید سیستم جدید را درک کنند، اگر میخواهید آنها نقش خود را در آن درک کنند”.

انچه مجلس شورای اسلامی برای همسویی و حمایت مردم دز آمادگی پذیرش تغییرات باید انجام دهد چیزی نیست جز اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به مردم. مردم دقیقا بدانند قوانین جدید که در مجلس مصوب میشوند با چه رویکری و برای حل چه مشکلی وضع شده اند و روش صحیح اجرای آن چگونه است؟ نقش آنان در اجرای قانون و نتیجتا رفع مشکلات کشور و نزدیک شدن به وضع مطلوب چیست؟

پس راه حل چیست؟

ما باید بپذیریم بسیاری از مشکلات کشور ما ناشی از تصمیمات غلط است. بسیاری از تصمیمات درست نیز با عدم مشارکت موثر مردم نابود میشوند. بسیاری از قوانین با قوانین قبلی تعارض دارند. بسیاری از قوانین نگرشی کوتاه مدت و بعضا سیاسی دارند. همراهی مردم و دانایی آنها میتواند بسیاری از این مشکلات را از مسیر پیشرفت کشور بردارد.

در عصر فناوری اطلاعات حکومت وظایف مهمتری دارد

تمام کارهایی که میتواند به مردم و ارگانهای مردم نهاد مثل اتحادیه ها واگذار شود باید واگذار شود.

فعالیت های افراد در هر یک از اتحادیه های مردمی برای آنها یک ضریب اعتماد بوجود خواهد آورد که ملاک زندگی او  و شناسایی او خواهد بود.

دولت باید به فکر پیش گیری، نظارت و تنبیه خاطیان در سطح اتحادیه ها باشد نه مردم.

باید بستر مظلمه خواهی نزدیک ترین و در دسترس ترین امکان برای مردم باشد.

برای تشکیل مظلمه مردمی و دادگاه های مردم نهاد باید تلاش شود.

در این دادگاه ها قضات خود مردم و متخصصان هستند نه قضاتی که دولت میگمارد. در این صورت ما با افراد قاضی طرف هستیم و اگر آنها رای ناعادلانه بدهند پون همه پیز شفاف است به راحتی میتوان میزان صحیح بودن و دلایل قاضی را به اشتراک گذاشت و در مورد او قضاوت کرد.

در این شزایط قاضی اشتباه عمدی یا فاحش نمیکند. چون اولین گناه او آخرین گناه خواهد بود و از همه جایگاه ها مییتواند حذف شود.

منظور از چایگاه نقش ها در جوامع مجازی مختلف است.

برای رسیدن به این هدف باید تمامی عناصری که امکان یجاد شک و شبه و بروز اختلاف و درگیری میشود شناسایی و توسط حکومت کنترل شود. مثلا همه فاکتورهای صادره در تمام فروشگاه های اینترنتی باید شماره فاکتور مرکزی از دولت را بگیرند و اطلاعات آن در لحظه در بانک اطلاعات مطمئن دولت نگهداری شود برای روز اختلاف. یا کل قراردادها باید ثبت شود.

اما می توان حکومت را به طور ساده این گونه تعریف کرد: ارگانی رسمی که بر رفتارهای اجتماعی افراد جامعه نظارت داشته،و سعی می کند که به رفتارهای اجتماعی مردم جهت ببخشد.اگر مردم از راه مسالمت آمیز،جهت دهی را پذیرا شدند که خوب،وگرنه حکومت با توسل به قوه ی قهریه اهدافش را دنبال می کند؛یعنی اگر کسانی از مقررات وضع شده که برای رسیدن به هدف مورد نظر حکومت لازم است،تخلف کنند با کمک دستگاههای انتظامی مجبور به پذیرفتن مقررات می شوند،که این تعریف شامل حکومت های مشروع و نامشروع می شود.

مراجع رسمی رسیدگی و نظارت بر مردم هم آیا باید دولتی باشند؟ به اعتقاد من در عصرفناوری نه!شاید قبلا بله!

اعتبار افراد و نگهداری تاریخچه افراد بهترین شاهد بر اعتماد یا بی اعتمادی است. بر تخصص یا بی تخصصی است. بر دانش یا بی دانشی است. بر هر چیزی است.

کافی است نهادهای مردم نهاد تشکیل شوند و پیرو مقررات خاصی عمل کنند.

لینک این میتواند یک نمونه خوب باشد. لینکداین پاسخ درست تری به میزان تخصص افراد میدهد یا وزاردت علوم؟

البته آن هم ضعف هایی دارد.

چراکه تایید یک تخصص در یک فرد مربوط به یک برهه زمانی میتواند باشد نه همیشه!

مثلا ایشان برنامه نویس با زبان جاوا بلد است! شاید ۵ سال دیگر بلد نباشد!!

اینها باید مدیریت شود.